همزمان با روز بزرگداشت حکیم متأله، فیلسوف بزرگ ایرانی، صدرالمتألهین ملاصدرای شیرازی، نشست علمی «رابطه و نسبت فلسفه و الهیات» با سخنرانی حجتالاسلام والمسلمین استاد مرتضی جوادی آملی، امروز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ در حوزه علمیه امام حسن عسکری(علیهالسلام) تهران برگزار شد.
أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيما خاتمهم و أفضلهم حبيب إله العالمين ابالقاسم المصطفي محمد، و علي الأصفياء من عترته لا سيما خاتم الأوصياء بقيت الله في العالمين حجت بن الحسن العسکري روحي و أرواح العالمين له الفداء بهم نتولّي و من أعدائهم نتبرّء إلي الله».
توفيقي است که در ايام ماه شريف ذي الحجه اين نشست علمي حکمي قرآني و ديني در جمع بزرگواران فضلا اساتيد برادران بزرگوار خواهران گرامي برقرار است همانطوري که جناب آقاي نائيجي هم اشاره داشتند ما هم واقعاً مشتاق بوديم که در يک فرصت مناسبي محضر شريف اساتيد و فضلا حضور پيدا کنيم عرض ارادتي داشته باشيم و گفتگويي باشد. در اين شرايط که اکنون هستيم و از هر جهت هم خطير و مهم است و هم تاريخساز و نقشآفرين است به همين مناسبت يک بحثي را باهم داشته باشيم يک گره فکري و فرهنگي ايجاد کنيم اعتقادي را بر هم زنيم و إنشاءالله نکاتي که مفيد به حال همه ما باشد بيان بشود.
آغاز ميکنم عرايضم را با حديثي از آقا امام باقر(عليه السلام) که «يبقر العلم بقرا». حتماً با اين حريث شريف مأنوسيد مرتبطيد و در عمل و گفتار و رفتار با همين حديث شريف مأنوسيد. حضرت فرمود سه امر است که خواستهاي و دعايي از آن بالاتر نيست. اگر کسي بخواهد از درگاه الهي خواستهاي را مطرح کند از اين سه بالاتر نيست «ثلاث لم يسأل الله عز و جل بمثلهنّ» سه خواسته و مطلب است که به عظمت اين سه در تقاضاي و استدعاي از درگاه ربوبي نيست. اينکه انسان بگويد «اللهم فقّهني في الدين و احببني إلي المسلمين و الجعلني لسان صدق في الآخرين» اين سه خواسته از منظر مولايمان امام باقر(عليه السلام) از بزرگترين خواستههايي است که انسان در پيشگاه خدا ميتواند مطرح کند. اولينش اين است که از خدا بخواهد که خدا او را در دين فقيه بکند. «اللهم فقّهني في الدين».
همچنين از خداي عالم بخواهد که ذائقه مسلمين و در انديشه و فکر و نظر مسلمانها محبوب باشد. مورد علاقه و محبت جامعه اسلامي باشد «و احببني إلي المسلمين».
خواسته سوم هم اين است که «و اجعلني لسان صدق في الآخرين» آيندگان ما را به خوبي بشناسند به درستي به صداقت به هميت و اينکه انسان در نزد ديگران عالمي فرزانه و خدومي صادق در مسير جامعه باشد عرضم را با فراز اول اين حديث شريف دنبال ميکنم. بحث تفقه در دين است «اللهم فقّهني في الدين».
در مورد اوساط از جامعه مسئله تعقل و تفکر و اينها مطرح است خداي عالم بارها و بارها افراد جامعه را به تعقل و تفکر فرا ميخواهد دعوت ميکند. اما وقتي نوبت به خواص رسيد آنهايي که بخواهند در امر دين متخصص بشوند آگاهي الهي را در امر دين پيدا کنند مسئله تعقل و تفکر و اينها نيست. بلکه «ليتفقّهوا في الدين» است بحث تفقّه است که تفقّه يعني فهم عميق از دين. يک عدها از افراد جامعه هستند که مشغول زندگياند کسب و کارند اينها نياز نيست که متفقّه در دين باشند همين که عاقلانه زندگي بکنند با عقل دين را بفهمند که «لا دين لمن لا عقل له» همين کافي است. جامعه اقشار مختلفي دارد و هر قشري هم به کار خودشان مشغولاند و اشتغال حتي علمي در حوزههاي مختلف علوم رائج دارند اما کسي که بخواهد در امر دين آگاهي و شناخت پيدا کند بحث تعقل و تفکر نيست. بحث تفقّه است «ليتفقّهوا في الدين و لينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم».
حضرت والد بزرگوار آيت الله العظمي جوادي مسئله نفر را که در مقام تفسير نفر در قرآن بودند فرمودند که دو نوع نفر ما داريم يک نفر نظامي داريم و يک نفر علمي و فرهنگي که آيه نفر بيان شده «لولا نفر من کل فرقة منهم طائفة ليتفقّهوا في الدين و لينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم» را به عنوان نفر علمي از جايگاه قرآن مطرح کردهاند. در اين نفر علمي ما تفقه ميخواهيم و تفقه يعني فهم عميق از دين. در حد تعقل و تفکر و تدبر و امثال ذلک نيست. اينها کارهاي اوساط از جامعه است و متوسطين از افراد است. اينکه «اللهمّ فقّهني في الدين» يعني اينکه يک فهم فقيهانه فهم عميق.
شما ميدانيد الآن در بحثهاي فقهي براي اينکه واقعاً يک حکم که آيا نماز مثلاً مسافر در اين حال قصر است يا اتمام، تمام نفس فقيه گرفته ميشود از اين همه منابع و آيات و روايات، اقوال بزرگان، اجماع، شهرت و بسياري از مسائل تا آدم بخواهد فتوا بدهد که در اين رابطه قصر است يا اتمام است يا جهر است يا اخفات است کار آساني نيست. کسي جرأت دارد به همين راحتي حالا ما ده سال بيست سال در حوزه بوديم سي سال ميتوانيم به راحتي فتوا بدهيم که مثلاً بايد نماز صبح را جهر خواند؟ تا فقيه نشود انسان و متفقهانه در امر دين تحقيق نکند حتي يک فرع فقهي را هم نميتواند بيان بکند تا بچه برسد به اينکه در حوزه هستيشناسي و توحيد و اسماء و اوصاف الهي و اينها بخواهد نظر بدهد. خيلي امر سخت است حتي در اينکه آدم ميخواهد اسم بگذارد براي خدا. حکما با همه تحقيقاتي که داشتند ميگويند ما اگر ميگوييم واجب الوجود، اسم براي خدا نميگذاريم. اين توصيف الهي است حتي او واجب الوجود است از اين جهت که در هستي و وجود در نهايت است فوق مالايتناهي بما لايتناهي عدة شدة و مدة اما در عين حال جرأت ندارند بگويند که خداي عالم اسمش واجب الوجود است، چون اسماء الله توقيفياند اسماء الله توقيفياند يعني شما اگر ميخواهيد يک اسمي براي خدا تعيين کنيد اين متوقف بر آن است که وحي به شما چه گفته باشد.
اگر بناست براي حق سبحانه و تعالي اسمي گذاشته بشود بايد ملهم از وحي باشد. گرچه از نظر حکما و عرفا مسئله توقيفيت اسماء به گونهاي ديگر است که يعني اسماء الله توقيفياند يعني اسماء الهي متوقف بر يکديگرند که اين هر دو نظر ثواب است يکي از منظر فقه و يکي از منظر حکمت. اما در عين حال کار کاري نيست که ما بتوانيم در باب دين سخني به صورت عادي داشته باشيم که متأسفانه امروز يک مقداري در اين رابطه آن موارد لازم رعايت نميشود.
چون در آستانه اول خرداديم و اول خرداد هم مناسبت است با روز بزرگداشت حکيم الهي و صمداني مرحوم صدر المتألهين(رضوان الله تعالي عليه) با مشورتي که با جناب آقاي نائيجي داشتيم گفتيم که از اين حکيم نام ببريم و خدمات ارزشمند ايشان را در جامعه علمي خودمان بيان بکنيم.
همه حکما در باب اصل حکمت که نظام انديشهاي هستيشناسي است خدمات ارزشمندي را داشتند اما در بين همه حکما و حتي همه عرفا آنکه در حوزه الهيات با يک فهم فقيهانه و عميق وارد شده و مباحث الهياتي را در اوج فهمش که تاکنون بشر به او رسيده است البته در پرتو وحي و الهامات الهي، اين حکيم است يعني در اين هر سه حوزه. يک حوزه فلسفه دو: حوزه الهيات. سه: حوزه نسبت فلسفه با الهيات. خيليها فيلسوفاند اما از اينکه بتوانند و جسارت اين معنا را داشته باشند که فلسفه را به حوزه الهيات راه بدهند شهامت کمتري دارند اما اين بزرگمرد با تمام قطعيت در فلسفه حضور پيدا کرد و حداکثر بهرهاي را ميشود از منابع اعم از منابع وحياني به معناي اينکه مستقيماً از وحي گرفته باشد يا منابع عقلي که با کاوشهاي عميق بدان رسيده باشد کمتر کسي به عظمت صدر المتألهين بوده است به نشان آثارش کتابهايش تحقيقاتش و همچنين حضور در الهيات. واقعاً حضور در الهيات به معناي اينکه با جهان ماوراء طبيعت به اين حد مأنوس باشد ارتباط داشته باشد با آنجا سخن بگويد از آنها سخن در آورد و بيان بکند اين خيلي کار عظيمي بود که صدر المتألهين(رضوان الله عليه) انجام داد.
بنابراين هم در حوزه فلسفه و هم در حوزه الهيات و هم نسبت بين فلسفه و الهيات کسي به اندازه اين بزرگحکيم کار نکرد. حالا خيلي اجمال ما چون الحمدلله در جمع خواصيم در جمع محققين و متفقهين در دين هستيم خيلي عبوري رد بشوم و اين مسائل را تذکر بدهم.
فلسفه مرادمان يعني دانش هستيشناسي و جهانبيني. آنچه که هستي است و آنچه که غير هستي است ممتاز بشود. وجود از غير وجود شناخته بشود. اين دانش را در نزد پيشينيان و گذشتگان به عنوان دانش حکمت يا فلسفه از آن ياد ميکردند گرچه امروز تحول معنايي پيدا کرده و مفهوم فلسفه وسيعتر شده و شامل هر نوع تفکر عقلي شايد شده باشد، ولي فلسفه در نزد پيشنيان عبارت است از علمي که در مقابل علوم است و يک علم وحيد و فريدي است که فقط و فقط اين علم ميتواند در حوزه هستيشناسي وارد بشود و نظر بدهد و حقائق را از غيرش متمايز بسازد. کما اينکه معناي الهيات هم اين است که هر چه که مربوط به حوزه جهان تجرد است جهان اله است عالم ربوبي است از ذات الهي اوصاف الهي اسماء الهي تا آنچه که افعال و آثار الهي هست را در حوزه الهيات ما ميبينيم و ميشناسيم آيا چه پيوندي بين اين دو حوزه از معرفت است؟ هستيشناسي جهانبيني وجودشناسي آيا چه دستآوردهايي را به خدمت الهيات برده و آنجا اينها را معنا کرده و تفسير کرده است.
در حوزه فلسفه بسيار فعاليت علمي عميقي تا قبل از مرحوم صدر المتألهين انجام شد. از آنچه که از جناب فارابي البته اقدمين به جاي خود، آنهايي که مشخصاً در حوزه اسلام نبودند اما در حوزه اسلام به معناي عام بودند که مثلاً ميگفتند افلاطون الهي، که آنها در حوزه اسلام به معناي عام بودند و بزرگان عصر ما هم معتقدند که اينها شاگردان ابراهيم خليل هستند اما از آنچه که به عنوان فلسفه اسلامي از جناب فارابي به ارث رسيده است تا قبل از مرحوم صدر المتألهين دستآوردهاي عميقي بود. خصوصاً بعد از فعاليت علمي که مرحوم محقق خواجه نصير الدين طوسي هم در حوزه حکمت و هم در حوزه کلام ارائه دادند و کتاب تجريد الإعتقاد را نوشتند که اين تجريد در زمان صدر المتألهين 150 شرح گرفته بوده از شرحهاي کوچک تا شرحهاي بزرگ. 150 شرح طبق آنچه که تحقيق شده فقط و فقط در باب کتاب تجريد الإعتقاد که از بزرگترين آنها کتاب صاحب شوارق است محققان ديگري هم در اين رابطه هستند.
اين مجموعه از دانش فلسفه و الهيات و پيوند فلسفه و الهيات که بعد از مرحوم خواجه اين مسئله بيشتر خودش را نشان داد وقتي رسيد به دامن درياي علم مرحوم صدر المتألهين خيلي نزج پيدا کرد. خيلي صدر المتألهين در اين رابطه ميدانداري کرد و نه تنها فقط حوزه الهيات وجودشناسي و هستيشناسي را تقويت کرد بلکه معارفي که در اين رابطه سطح آمده تفسير صدر المتألهين يکي از ذخائر ارزشمند ماست که متأسفانه مغفول است کمتر به او بها داده ميشود. ايشان هر چه که معارف بود يعني اول رفت سراغ حتي آيات توحيدي مثل سوره مبارکه «توحيد» بعد سوره مبارکه «حديد» آن آيات اول برايشان خيلي مهم بود. رفت سراغ سيد آيات قرآني که آية الکرسي است. رفت سراغ آيه «الله نور السموات و الأرض مثل نوره کمشکاة» سراغ اين دسته از آيات رفت. به سراغ سوره «سجده» سوره «اعلي» اينها را چون يک انسان بصيري بود و نورافکن عقلاني و وحياني براي او روشن بود وقتي به سراغ قرآن ميرفت ميفهميد که اين سوره چه پيامي دارد اين آيه چه پيامي دارد. لذا اول اين آيات درخشان قرآني را به مثل آيه آية الکرسي يا آيه نور يا هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن که ميگفت من هر وقت اين آيات را ميخواندم جلوهاي ديگر براي من روشن ميشد بعد به سراغ ساير صور قرآني رفتم.
يعني اين معارف اينها معارف است اين معارف قرآني و الهي اينها هم به توسط اين بزرگمرد باز شد تبيين شد. همه آنچه را که در الهيات بالمعني الأعم براي صدر المتألهين قابل توجه بود و با دقت و عمق فقيهانه اين مسائل را شکافت يک فصلي را باز کرد تحت عنوان الموجود إما مستقل أو رابط، که الآن در عصر ما مرحوم علامه طباطبايي اين را به عنوان اولين فصل از مباحث تقسيمي فلسف آورده است. اين فصل قبلاً نبود «الموجود إما مستقل أو رابط» ماسوي الله شده رابط. وجود رابطي ندارد بلکه وجود رابط دارد. او عين ارتباط است. عين ربط است. ارجاع عليت به تشأن از دستآوردهاي ارزشمند حکيم صدر المتألهين است که وقتي اين بحث را در جلد دوم اسفار به نهايت رساند فرمود «فبها تمت الفلسفة».
در بحث حرکت جوهري و امثال ذلک ميگويد که اين مسئله را من کامل کرد. اما در بحث ارجاع عليت به تشأن فرمود «فبها تمت الفلسفة» از اين به بعد عرفان ميشود يعني تا زماني که هستي ممکنات را ما نه به عنوان ممکن يا به عنوان معلول يا به عنوان حادث اينها حرفهاي متوسط ميخواهيم ماسوي الله را بشناسي، اينها عين ربطاند آن هم به اضافه اشراقي ايجاد شدهاند خيلي اين حرفها عميق است خيلي فقيهانه است در حوزه حکمت تاکنون دستآوردي حتي الآن فرضاً آخرين دستآوردها در کتاب رحيق و امثال ذلک وجود دارد و کم نبود تلاش حضرت استاد در باب فلسفه. از شخصيتهاي ممتازي که همين شهر، چقدر اين شهر عزيز است به عنوان چهل حکيم معروف بود. تهران به عنوان چهل حکيم معروف بود و يکي از حکمايي که عارف بود فقيه بود و بزرگمرد بود مرحوم آقاشيخ محمدتقي آملي بود که شاگردان ايشان کمکم کسي ديگر نيست.
ولي حضرت استاد در سن 22 سالگي در خدمت ايشان فصوص ميخواندند. بزرگاني ديگري که در اينجا بودند مرحوم علامه شعراني، الهي قمشهاي فاضل توني همه اينها از حکمايي بودند که در اين شهر زيست ميکردند و زيست علمي آنها در فضاي حکمت بود. ما مدرسهاي بنام مدرسه فيلسوف داشتيم در همين تهران اين حکما نامآوران عصر حاضر ما هستند. بزرگترين دستآوردي که تاکنون حوزههاي علميه با همه تلاش و کوششي که کردهاند همين چيزي است که الآن در رحيق موجود است. رحيق يک کتابي نيست که مثلاً بگويند شرح اسفار است. نه! يک مسئلهاي که در اسفار مطرح ميشد از زمان اقدمين شروع ميکردند از قبل از افلاطون و ارسطو اگر از جناب سقراط يا قبل از ايشان کساني در اين رابطه اظهار ميکردند از آنجا مسئله را شروع ميکردند تا به زمان جناب فارابي به قدما ميرسيدند تا به مرحوم محقق و بعد زمان متأخرين و حتي متأخر المتأخرين.
در باب فلسفه تلاش فراواني را مرحوم صدر المتألهين انجام دادند. اين تلاش در يک حوزه نيست که مثلاً بگوييم يک کاري انجام شده مثلاً بحث حرکت جوهري بوده يا بحث اتحاد عاقل و معقول بوده. اينها در عين حالي که بسيار ارزشمند و متعالياند يک نظام فلسفي را تحت عنوان اسفار اربعه تعيين فرمودند که اصلاً اين نظام فکري مسائل مشاء و اشراق و امثال ذلک را در حقيقت ارتقاء بخشيدند. يکي از بزرگترين کارهاي ارزشمند صدر المتألهين اين است که به رغم اينکه حکمت ايشان يک حکمت ممتازي بود نسبت به حکمت اشراق و مشاء و رواقيين و ساير آنها، هيچ کدام از اين مسائل، چقدر اين مرد بزرگ بود هيچ کدام از دستآوردهاي حکمي را ولو ناتمام بوده ناقص بود خود آنها هم اظهار ميکردند، اينها را ناديد نگرفته همه اينها را در مسير حکمت بکار گرفته است و حکمت را از پيشينيه اقدمين آغاز کرده و به قدما رساند و به متأخرين و مثلاً وقتي از مرحوم محقق طوسي در شرح اشارات ياد ميکند، ميفرمايد: «و محقق عبارات الشيخ، و محقق مقاصد الشيخ» اين تعابير در اسفار هست که صدر المتألهين از مرحوم خواجه اينجوري ياد ميکند «و محقق مقاصد الشيخ» و الا اگر به عهده امثال فخر رازي ميرسيد بحث به گونهاي ديگر بود.
فلسفه را ايشان تمييز کرد پاک کرد پاکيزه کرد از اشکالاتي که امثال امام المشککين فخر رازي يا شخصيتهايي حتي مثل جناب غزالي که اينها در سطح خودشان بسيار بزرگ بودند از فخر رازي مرحوم صدر المتألهين با همه نقدهايي که دارد نظراتش را در فضاي حکمت مطرح ميکند و از اسلوب بيانياش استفاده ميکند. شما ميبينيد که اسفار بخش قابل توجهياش متوجه به کتاب المطالب العاليه مرحوم فخر است يا مثلاً کتابهاي ديگر ايشان. يعني اينجور نبود که حالا چون در قله رفته دامنهها را فراموش بکند همه آنچه را که در فضاي حکمت کلام عرفان مطرح بود همه را در مسير يک حکمت عام و شامل قرار داد که اين حکمت ميتواند عرفان را پوشش بدهد به لحاظ بياني. گرچه عرفان برتر و بالاتر از حکمت است اما به لحاظ بياني کسي نميتواند امروز ادعا بکند که بالاتر از حکمت متعاليه در مقام تبيين عرفان ما مطلبي داريم. حتماً ظرفيت حکمت مشاء و حکمت اشراق آن توان را ندارد که بتواند عرفان را در مقام تنزل تحمل بکند. که والد بزرگوار ميفرمودند که حکمت متعاليه سلّم و نردبان عرفان است. با اين نردبان بايد بالا رفت و اگر پايين هم بخواهد بياييد تبيين هم بخواهد بشود بايد از جايگاه حکمت متعاليه تبيين بشود. ظرفيت حکمت مشاء و حکمت اشراق و ساير مباحث کلامي که به جاي خود محفوظ، اين نيست که بتواند عرفان را تحمل و معنا و تبيين بکند و تنزل بدهد.
بنابراين در حوزه حکمت صدر المتألهين(رضوان الله عليه) تاکنون ما مدعي نيستيم که همه حرفها گفته شده، نه! اين فوق کل ذي علم عليم، اما آنچه که حتي معاصريني که الآن از اين کتاب هم اسم بردم همه و همه در ذيل دامنه اين حکمت دارند فعاليت علمي ميکنند و بخش قابل توجهي که ما طلبهها ما روحانيون ما کساني که مدعيان فهم دين هستيم بخواهيم بيابيم آن ارتباط اين تفقهي که در ميدان الهيات بالمعني الأعم انجام شده در حوزه الهيات بالمعني الأخص راه داده است. اگر گفته که الموجود إما مستقل أو رابط اين را در فضاي خلق و خالق ديده است. يعني ما در فرهنگ دينيمان در فرهنگ قرآنيمان ميگوييم خداي عالم خالق هستي است و ماسوي الله مخلوق اويند ما خلق را چه معنا ميکنيم؟ ترجمه ميکنيم به مثلاً آفريده و خدا را هم ميگوييم آفريدگار. آيا با اين ترجمهاي که به صورت خيلي سطحي فارسي شده معناي خلق روشن ميشود؟ معناي خالق روشن ميشود؟
آيا آن بساطت و وحدت و جمعيتي که در ذات باري سبحانه و تعالي است اين واژه خالق ميتواند اين را تبيين بکند و بفهماند؟ ما در فضاي حکميمان ميگوييم که هر موجودي که از بساطت بهرهاي نداشته باشد اين موجود محتاج است ممکن است مرکب است متکثر است اين لياقت اينکه شأنيت اينکه بتواند مبدأ هستي باشد نيست ندارد. مبدأ هستي بايد بسيط محض باشد از هر نوع ترکب و کثرتي مصون باشد چون ترکيب کثرت امکان را همراه دارد و حاجت را و حق سبحانه و تعالي منزه از حاجت است. ما يک خدايي ميخواهيم يک خالقي ميخواهيم که بسيط الحقيقه باشد صرف الوجود باشد از هر نوع ترکيبي منزه باشد مستقل در وجود باشد اينها معانياي است که ما در حوزه خالقيت داريم انجام ميدهيم.
ميگوييم حتي در حوزه خالقت «ذات ثبت له الغنَي» نيست بلکه «ذات هي عين الغنا» است چون اگر بگوييم «ذات ثبت له الغنَي» يعني غنَي در مرتبه ذات نيست. اين موجود موجودي است که در مرتبه غنَي ندارد. «ذات ثبت له الغنَي» خلاف است در باب حق. «ذات هي عين الغنَي» همان حديثي که خدمت امام صادق شرفياب شد حضرت فرمود خدا را معرفي کن. گفت سميع است و بصير است. فرمود ما مخلوقان هم در اين صفت شريک هستيم. وقتي گفت خدا را توصيف کن، گفت خدا حقيقتي است سميع است و بصير است و عليم. حضرت فرمود ما هم سميع هستيم و بصير هستيم و عليم. پس چه بگويم؟ فرمود «علم لا ظلام معه، سمع بصر» نه سميع. ما بايد سميعٌ را به سمعٌ برگردانيم اين بيان خود آقا امام صادق(عليه السلام) است چرا؟ چون اگر اينها وصف باشند «کل وصف زائد علي الموصوف» طبق بيان آقا علي بن ابيطالب «کل موصوف غير الصفة و کل صفة غير الموصوف» پس در مرتبه ذات غنَي نيست علم نيست سميع بودن نيست. اينکه نقص است براي واجب. چه بگويم؟ علم محض است قدرت محض است اراده محض است.
همين نسبت را بردند در ممکنات. ممکن فقير نيست، بلکه ممکن عين الفقر است نه «ذات ثبت له الفقر» وقتي گفتيم «ذات ثبت له الفقر» يعني چه؟ يعني اين ذات در مرتبه ذات مستقل است و فقر ندارد در مرتبه وصف فقر دارد. در حالي که مخلوقات همهشان ذاتاً وصفاً فعلاً و اثراً فقير هستند. «ذاتٌ ثبت له الفقر» نيست «أنتم الفقراء أي عين الفقر» يک خاطرهاي در کتاب مهر استاد حاج آقا هست يک روزي مرحوم علامه طباطبايي شبهاي پنجشنبه و جمع منزل اين شاگردان خودشان اساتيد فعلي و شاگردان خودشان جلسه داشتند. من هم خاطرم هست که شايد چهارده پانزده سالم بود که اين جلسه بود ما هم گاهي وقتها پذيرايي ميکرديم ميرفتيم خدمت ايشان، جلسه منزل ما هم برگزار ميشد. حاج آقا فرمودند در اين خاطره ايشان هست در کتاب مهر استاد هست يک کتاب شمس تبريزي هم هست. در کتاب شمس تمريزي ببخشيد شمس الحق تبريزي، مرحوم شمس الحق بجاي خود، مرحوم علامه طباطبايي را حاج آقا لقب دادند به شمس الوحي تبريزي و اين کتاب بنام شمس الوحي تبريزي هست.
اين خاطره اين است که وقتي جلسه برگزار شد هنوز آقايان نيامده بودند مرحوم علامه مثل اينکه نماز را در حرم مشرف بودند و برگشتند منزل. آمدند منزل و کسي هم نيامده بودند. حاج آقا يک سؤالي مطرح کرد قبل از اينکه دوستان بيايند يک سؤالي مطرح کرد و آن سؤال اين است که مرحوم آقاعلي حکيم در بدايع گفته است که رابطه بين فقر و غنَي رابطه سلب و ايجاب است نه رابطه ملکه و عدم ملکه. رابطه سلب و ايجاب يعني غنَي تمام هستي است و فقر تمام نيستي است. رابطه بين فقر و غنَي رابطه سلب و ايجاب است نه رابطه ملکه و عدم ملکه. چون در ملکه و عدم ملکه شأنيت وجود دارد اما در سلب و ايجاب شأنيت هم وجود ندارد.
داشتند باهم صحبت ميکردند اين سؤال مطرح شد و مرحوم علامه داشتند پاسخ ميدادند که کمکم آقايان همبحثها آمده بودند اين بحث قطع شد. حاج آقا موقع رفتن گفتند که به هر حال نظرتان را ما متوجه نشديم که چيست آيا شما رابطه بين فقر و غنَي را مثل رابطه سلب و ايجاب ميدانيد يا رابطه ملکه و عدم ملکه؟ فرمودند حق با علي است. اين حق با علي اين است که يعني آقاعلي حکيم در بدايع درست گفته است. رابطه بين فقر و غني رابطه سلب و ايجاب است يعني ممکنات فقير نيستند که بگوييم اينها ذاتاً شأنيت غني را داشته باشند و غني نداشته باشند. نه! شأنيت غني هم براي انسان فاقد است يعني حق سبحانه و تعالي همانطوري که او عين غناست نه شأنيت غني داشته باشد تا غني براي او وصف باشد براي ممکنات يعني ماسوي الله هر چه هستند حتي صادر نخستين تا همه ممکنات، نه شأنيت فقر را دارند بلکه عين الفقرند.
اين فضائل علمي به اين راحتي که به دست نميآيد. در گاهي موارد تصريح ميکنند در مسئله اصالت وجود تصريح ميکنند که من اين را از جايگاه لطف و عنايت الهي دارم. هر جا بحث اوج ميگيرد تصريح دارد که اين جز به عنايت الهي نيست. در بحث معاد جسماني اين مسئله را مطرح ميکنند. در بحث علم واجب، شما الحمدلله چون همه بحثهاي حکمي را ملاحظه فرموديد در همين کتاب المبدأ و المعاد مرحوم صدر المتألهين علم واجب سبحانه و تعالي را که مطرح ميکند همه اين هشت نه قول را مطرح ميکند ولي وقتي به قول خودش ميرسد که علم اجمالي در عين کشف تفصيلي است ميفرمايد که اين به عنايت الهي است.
آدم وقتي اوج ميگيرد اين طبيعي است يعني ما در فلسفه اينجور ميخوانيم که نفس براساس علل معدهاي که براي او فراهم است کمکم آماده ميشود تا خودش را به مرحله عاليه برساند و در آن مرحله عاليه عقل مفارق او را از قوه به فعل ميرساند و مخرج او به فعليت است. اگر کسي واقعاً هم مقدمات ابتدايي را طي کرده باشد و در يک سطحي بخواهد ورود بکند که سطح الهيات بالمعني الأخص است خودش احساس ميکند يعني اين دسته از شخصيتهايي که به اين رتبه از علم رسيدند احساس ميکنند که اين بدون عنايت الهي ممکن نبود و ممکن نيست. در باب اصالت ماهيت تصريح دارد که من قبلاً شديد الذب از اين امر بودم به شدت دفاع ميکردم. واقعاً کاري که حکيم سهروردي کرد يک کار عادي نبود. به تعبير حاج آقاي ما ميفرمود يک کسي مثل مرحوم خواجه نصير الدين طوسي را در اشارات مستحضريد که خود مرحوم محقق طوسي در ابتداي کتاب اشارات ميگويد که من متعهد هستم که اين متن را شرح کنم يعني اشارات را شرح کنم و جواب از اشکالات و تشکيکات فخر رازي را بدهم. اما وقتي به بحث علم ميرسد ميگويد من اينجا ميخواهم خلاف تعهد عمل کنم و علم را در بحث علم واجب به نظريه حکيم سهروردي ميخواهم تابع باشم. در آنجا خلاف تعهد، البته تصريح ميکند که من اينجا دارم خلاف تعهدم عمل ميکنم.
چنين حکيمي به شدت دفاع ميکرد از اصالت ماهيت و کاملاً اصالت ماهيت را به گونهاي مبرهن کرد و مستدل کرد به زعم خودش که هيچ راهي نبود. اما شکافتن اين سقف طبيعت و راهبردن به طرح جديد يک امر الهي است يک امر و عنايت الهي است که خدا به صدر المتألهين داده است.
بنابراين آنچه که من عرايضم را جمع بکنم چون بحث ما به عنوان نسبت فلسفه به معناي خاص کلمه يعني آن دانشي که کلاسيک بوده جهانبيني و هستيشناسي، نه فلسفهاي که امروز رايج است در باب فلسفه اخلاق فلسفه طبيعت و فلسفههاي مضاف و امثال ذلک اينها فلسفه نيست اينها فلسفيدن است تعقل است عقلگرايي است اينها اين است فلسفه به معناي اينکه در مقابل دانش باشد نيست. در گذشته فلسفه در مقابل علوم بوده است طبيعيات بود رياضيات بود بعد وارد الهيات ميشد که الهيات را فلسفه به عهده داشت. ايشان يعني صدر المتألهين که رضوان خدا بر او باد فردا به عنوان اول خرداد سالروز اين بزرگحکيم الهي است و هميشه حاج آقا والد بزرگوار ما در اين مناسبت صحبت ميکردند و به هر حال شخصيت ايشان و نظرات ايشان و هر چه هم ما الآن خدمت شما تقديم داشتيم آن چيزي است که از اين سفره و مائده الهي دريافت کرديم و داريم عرض ميکنيم.
به هر حال کار اين بزرگمرد من حتي ديشب چون ميخواستيم در اين جمع حضور پيدا بکنيم سؤال خاص کردم خدمت حضرت آقا گفتم که بالاخره آيا مرحوم صدر المتألهين اين فلسفه را براي الهياتش ميخواسته؟ اگر فلسفه را براي الهياتش ميخواسته آزاد بودن فلسفه و حريت فلسفه را ما چگونه ميتوانيم توجيه بکنيم؟ و اگر واقعاً الهيات دغدغه حکيم صدر المتألهين بوده است اينگونه در فضاي هستيشناسي ورود کردن و غوطه خوردن و فضاي هستي را شما ملاحظه بکنيد هيچ مسئلهاي از مسائل فلسفه اعم از احکام عام يا احکامي که مربوط به قضاياي مردد المحمول است شما مثلاً فرض کنيد که خارجيت را فعليت را بالفعل بودن را يا سيلان را و ثبوت را ببينيد در هر زمينه در وحدت در سبق و لحوق در تقدم و تأخر هر مسئلهاي از مسائل فلسفي و هر گزارهاي از گزارههاي فلسفي بوده ايشان ورود کرده و رقيقتر کرده ترقيق کرده جانب اله را تقويت کرده و جانب ممکنات را تضعيف کرده به حدي که ممکن سر در سلب است و ممکن جز اسم و مفهوم چيزي پيش صدر المتألهين ندارد و غناي تام است آنچه که در باب باري سبحانه و تعالي است.
شما يک خلق و خالق ميشنويد، ولي وقتي ميخواهيد بياييد در مقام تبيين ميبينيد که با يک حقيقتي روبرو هستيد که ميترسد آدم آن حقيقت را ترسيم و تثبيت کنم. ميگويد من «علي وجه الأرض» کسي را نميشناسيم که بسيط الحقيقه را الآن بفهمد. «علي وجه الأرض» کسي را نميشناسيم که بسيط الحقيقه را بفهمد. چهجوري در آن فضا تنفس ميکند و حرکت علمي دارد خدا ميداند. واقعاً تصور ما، ما ميگوييم ما به لحاظ لفظي و مفهومي و اينها حرف ميزنيم بسيط الحقيقة کل الأشياء و ليس بشيء منها ولي مگر اين مفهوم مصداقش را آدم ميتواند نزديک بشود؟ ميتواند جرأت دارد که به حقيقتش بنگرد؟ ولي او اين شجاعت را داشت و وارد شد و در اين رابطه از اين طرف ممکن را به صفر رساند و واجب را هم در نهايت برد.
اين واجبي که در نهايت است افعالش آثارش اسمائش اوصافش اينجا چگونه خواهد بود؟ امروزه ما بسيار بسيار نياز داريم که از اين الهيات بالمعني الأعم يک نقب وسيعتري بزنيم به حوزه الهيات بالمعني الأخص و حوزههاي فراوان علمي را از نگرشهاي فلسفي تعميم بکنيم. در آخر عرضم براي اينکه خسته نکنم شما بزرگواران را، ببينيد الآن بحث علم ديني که حاج آقا مطرح ميکنند بدون فلسفه الهي آن هم فلسفه صدرايي بحث علم ديني حاج آقا معنا ندارد. همه در اين فکرند که علم ديني را در فضاي علم ديني ببينند. در حالي که حضرت استاد علم ديني را در فضاي فلسفه اسلامي و فلسفه الهي ميبيند. ميگويد آنچه که از جانب حق صادر شده است يا قول الهي است يا فعل الهي. ما غير از خدا که مبدأيي براي هستي نداريم. مبدأ هستي اعم از مبدأ قولي يا مبدأ علمي است تکوين يا تشريح جز از واجب سبحانه و تعالي صادر نميشود. اين حقيقت وقتي يا قول را يا فعل را به نظام هستي بخشيده است بررسي قول الهي و فعل الهي جز علم ديني چيز ديگري نميشود.
الآن ما در حوزهها داريم درس ميخوانيم چرا علم ما علم ديني است؟ چون ما راجع به قول خدا بحث بکنيم. خدا چه فرموده است، آنجا چه گفته؟ چه را امر کرده؟ چه را نهي کرده؟ اين ميشود قول الهي. اگر بحث از قول الهي ميشود علم ديني، بحث از فعل الهي که نظام هستي آسمان زمين نظام کيهاني نظام طبيعي همه اينهايي که به عنوان طبيعت شناخته ميشوند همه و همه فعل الهياند بحث از اينها ميشود علم ديني. لذا هيچ محققي نيست که در طبيعيات غور بکند درياشناسي صحراشناسي گياهشناسي آسمانشناسي هر علمي بخواهد باشد امکان ندارد راجع به علمي بخواهد سخن بگويد که آن علم موضوعش فعل الهي نباشد. بحث از فعل الهي ميشود علم ديني.
بنابراين فلسفه دارد به علم خط ميدهد نگاه ميدهد و عالم را از جايگاه علمش حالا يک زماني ميگفتند که «بل الإنسان علي نفسه بصيرة» آن وقت ميفرمودند که خداي عالم «بلي قادرين علي ان نسوّي بنانه» از اينجا ميگفتند که اين اثر انگشتها نشان از اين است که قدرت دارد. خداي عالم ميتواند اين هشت ميلياردي که هستند هشت ميليارد سرانگشت متفاوت ميشود شانزده ميليارد بالاخره دو تا دست است. اينها حرفهاي عادي است حرفهاي نازل است متوسط است حرف الهي اين است که از فلسفه و الهيات وارد بشود و اين فضا را باز بکند.
ما اکنون به شدت نيازمنديم که اين فلسفه را بياوريم. حرف ناصوابي را در روزگار خودمان داريم. الآن شما مستحضريد که بيشترين فلسفهاي که الآن مطرح است فلسفه دين است و شايد نود درصد نود و پنج درصد از فيلسوفان منکرند ملحدند کمي هستند از فيلسوفان غربي که قائلاند به اينکه دين وجود دارد فيلسوف دين باشد و معتقد باشد که دين حق است. همين آقاي پينتنيکا که يکي از بزرگترين فيلسوفان دين است مثل اينکه اخيراً هم مرحوم شد در آمريکا. ايشان به آن زماني که بحث گفتگوي تمدنها مطرح بود ايشان دعوت شده بود آمده بود قم. يک روز در قم يک روز در دانشگاه تهران، يک روز دانشگاه قم برنامه داشت، براي ايشان هم يک ديداري با حاج آقا گذاشته بودند در همين مؤسسه اسراء که اين نوارش هم هست.
حاج آقا با اين بزرگوار وقتي وارد گفتگو شدند يک مسئله فلسفي را مطرح کردند و گفتند که مفهوم شيء چقدر اعم است؟ مفهوم شيء آن قدر اعم است که شامل همه چيز ميشود هيچ چيزي در عالم وجود ندارد که مفهوم شيء بر او اطلاق نشود. پس يک مفهومي داريم به وسعت همه هستي از خداي عالم تا هيولي همهشان شيء هستند اين مفهوم بر آنها اطلاق ميشود. مفهوم شيء. ما يک مفهومي داريم به اين وسعت که اين مفهوم هيچ چيزي از تحت اين مفهوم خارج نيست که در فلسفه هم ميخوانيم که الوجود مساوق للشيئية. مساوق نه مساول. الوجود مساوق للشيئية. گفت بله درست است. گفت ما اينجور ميگوييم مفهوم را از چه ميگيريم؟ مفهوم از مصداق بايد گرفته بشود. ما مفهوم را که نميتوانيم خودمان بسازيم. بايد يک مصداقي داشته باشيم که اين مصداق به عظمت اين مفهوم باشد. به وسعت اين مفهوم باشد. يک مصداقي بايد داشته باشيم که شامل همه مصاديق بشود. اگر چنين مصداقي نداشته باشيم چنين مفهومي نميتوانيم داشته باشيم.
مثلاً اسم اين را ميگذاريم درخت، اسم اين را ميگذاريم زمين، اين مفهوم درخت مفهوم زمين از اين مصداق گرفته شده است. مفهوم شيء از چه گرفته شده؟ ما يک مصداقي داريم که اين مصداق همه مصاديق را تحت پوشش خودش دارد آن مصداق چيست؟ آن مصداق کيست؟ وقتي اين بزرگوار ... با اين استدلال روبرو شد گفت ما آن مصداقي که بر همه مصاديق حمل ميشود و از همه مصاديق از اويند ما او را به عنوان خدا ميشناسيم.
اين فيلسوف دين وقتي با اين حرف روبرو شد گفت اينجا کجاست؟ اين حرفها چيست؟ شما چهجوري اين حرفها را ميزنيد؟ گفت من وقتي دعوت شدم به ايران براي همين گفتگوي تمدنها فکر ميکردم ايران يکي از شهرها و ايالتهاي آمريکاست. وقتي آمدم اينجا با دانشجويان شما روبرو شدم از من حرف مرا بهتر ميفهمند و شما چه ميگوييد؟ تعجبش در همين نوار و گفتگوي با حاج آقا داشتند هست.
فيلسوفان دين امروزه متأسفانه به جنگ دين آمدهاند. نوع فيلسوفان دين الآن دارند با دين ميجنگند. مثل فخر رازي او يک دانشمند بزرگ است واقعاً هم علم را تيتي کند پيش مرغان ريزد و تيتي کند چنين شخصيتي است بزرگ است يا شخصيتي مثل غزالي اينها فلسفه که نخوانده بودند. فخر رازي که فلسفه نخوانده بود اينجور به جنگ با مرحوم شيخ در اشارات آمد در هر مسئلهاي دخالت کرد به قول مرحوم شهيد مطهري يک تلنگري کرد و نقدي کرد چون صد سال بعد از حالا تاريخش را دقيقاً نميدانم فخر رازي اشارات افت کرده بود و اگر محقق طوسي نبود که محقق مقاصد الشيخ نبود و جنگ با فخر رازي را در اين مسئله جرح کرده بود وارد نميشد فلسفه ضعيف ميشد کما اينکه در دوران غزالي هم فلسفه ضعيف شد. نه غزالي فلسفه خوانده بود نه فخر رازي فلسفه خوانده بود. اينها به جنگ با فلسفه آمدند دستآوردهايشان هم تشکيک شد. همان تزلزل شد همان اضطراب عقلي در فضاي دين شد.
اينهايي که الآن از بيرون دين به جنگ دين آمدن چون فليسوفان دين از آن اول، چرا خدا لازم است؟ مگر موجودات مبدأ ندارند چرا خدا مبدأ نداشته باشد؟ تا بحث شرور، «الخير بيديک و الشر ليس إليک» اصلاً شر در محدوده اله راه ندارد امروز اين دينشناسان و فيلسوفان دين ميگويند که اگر خدا هست پس شر چيست؟ پس سيل و زلزله چيست؟ پس اين همه جنگ و قتل و غارت چيست؟ کسي که از بيرون بيايد اصلاً شر در محدوده اله، شر محدوده عدمي است يا عدم کان ناقصه يا ليس ناقصه يا ليس تامه. يا سلب صحت است يا سلب حيات است از اين که بيرون نيست. هر کجا که اسم شر بود براساس تحقيقاتي که همين بزرگحکيم صمداني مرحوم صدر المتألهين در جلد هفت اسفار بحث خير و شر را مطرح کردند شر جز امر عدمي نيست. امر عدمي به حوزه اله راه ندارد. کسي که اينها را نخوانده باشد در اين مسئله شک ميکند در آن مسئله شک ميکند.
الآن بر عهده ماست بر عهده روحانيت است بر عهده فلسفهورزان الهي است که بتوانند در اين حوزه ورود کنند و اين اشکالات و نقدها را بشناسند و بفهمند و جواب بدهند چون الآن واقعاً بزرگترين دشمني که براي دين است همين دشمني فلسفهدينان است يعني کساني هستند که در باب فلسفه دين را زير سؤال بردهاند و مسائل ديني را زير سؤال بردند.
خدا را شکر ميکنيم که در موقعيتي باهم داريم صحبت ميکنيم که موقعيت فتح و ظفر و ظفرمندي است واقعاً. هم ميدان ما و هم خيابان ما را عطر وجود اسلامي و توحيدي پر کرده و غلبه و ظفر و نصر را خداي عالم بر اين امت آورده. شايد پنج شش ماه قبل اصلاً يا حتي کمتر فکر نميکرديم که در کجاي نظام اکنون جهاني هستيم و اين قدرت خداست که وقتي بخواهد يک انقلابي را يک بعثتي را انجام بده اين کار را انجام ميدهد. يک کشوري که از هر جهت ضعيف شد ميتواند به عنوان يک ابرقدرت امروز جهاني ظهور پيدا بکند و خدا را شکر ميکنيم که در چنين موقعيتي هستيم هم مردانمان هم زنانمان. ما وقتي اين شبها ميبينيم خانمها پرچم به دست دارند و نيمههاي شب پرچم را نگه ميدارند اين ايران عزيز را اين اسلام عزيز را واقعاً بر خود ميباليم و فخر ميکنيم و اينکه چگونه خداي عالم ما را در يک شرايطي بوديم که سخت بود شما ميديديد که چگونه است اما اکنون به لطف و عنايت الهي خدا إنشاءالله اين کشور را اين نظام را اين جامعه را اين مردم را اين وطن عزيز را در بلنداي قدرت جهاني قرار بده تا بتواند زمينهساز حضور و ظهور حضرت بقيت الله الأعظم قرار بگيرد و ياد کنيم از شهدايمان از شهداي ميدانمان سلحشورانمان فرماندهانمان از رهبر عزيز و شهيد و همه شخصيتهاي ممتازي مثل آقاي دکتر علي لاريجاني(رضوان الله تعالي عليه) که الآن کاملاً احساس ميشود که «في الإسلام ثلمة لا يسدها شيء» يعني چه. يک کسي که امروز بتواند در ميادين بينالمللي سياستمدارانه حرف بزند قدرتمندانه و با قاطعيت تمام حرف بزند مثل او خيلي کم است.
خدا إنشاءالله که اين کشور و اين نظام را حفظ بکند و اين شهدا را خصوصاً رهبر شهيد و عزيز ما را با اولياي الهي محشور بکند و إنشاءالله کشور ما را در حفظ و امان خودش براي هميشه نگه بدارد. من واقعاً تشکر ميکنم از حضور يکايک شما برادران و خواهران عزيز و گرامي و همچنين از جناب آقاي نائيجي که ايشان چند بار فرصت داشتند تماس داشتيم ميفرمودند که يک جلسهاي باشد ولي جلسات ما با زحمت تصديع همراه است. اميدواريم که خدا إنشاءالله همه ما را در مسير رضايت خودش قرار بدهد.
«و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»